هجرت چلچله ها
هجرت چلچله ها
خواب بودم ، همه ی چلچله ها کوچیدند
بال من بسته نبود
لحظه ای صبر نکردند آنان ، تا که بیدار شوم
پَر زنان ، ذوق کنان با همه همراه شوم
غفلتی برد به زنجیر مرا ، من و تقدیرِ مرا
باز ماندم از راه
بی گمان چلچله ها در راه اند
مست و مدهوش وصال یارند
چشمشان سوی بهار
گرچه رنجور و نزار
چو ببینند از دور
مقدم سبز بهار
شب فرسوده و دل گیر پُر از نور شود
رنج راه و غم و اندوه فراموش شود
ای خدا ، بوی بهار !
ای خدا ، مقدم یار !
من غفلت زده و خواب چه دل گیر شوم
دور از چلچله ها ، سُست و زمین گیر شوم
ای خوشا بیداری !
ای خوشا هوشیاری !
مرگ بر خواب و نفرین بر خواب ...
کاشکی زورق چشمان تو را می دیدم
کاشکی خواب نمی بودم و از این زندان
می پریدم به فراز
هم راه بالِ نسیم
همه جا می رفتم
هر که را می دیدم
از تو می پرسیدم
تا که می یافتمت ، پیش تو می ماندم
در حریرِ نفسِ گرمِ وصال ، قصه ها می گفتم ...
شِکوه های بسیار
از شب سرد خزان
از کمندِ صیاد
از غم و درد فراق
برسانید سلام ای یاران
حالیا از منِ زار
به بهارِ در راه
به شکوفه ، به انار
به گل نرگس من ، میهمان دل من
باز هم می خواند :
مرگ بر خواب و نفرین بر خواب ...

اين وبلاگ براي كساني كه به مهدويت علاقه دارند ايجاد شده است .