هجرت چلچله ها

 

خواب بودم ، همه ی چلچله ها کوچیدند

بال من بسته نبود

لحظه ای صبر نکردند آنان ، تا که بیدار شوم

پَر زنان ، ذوق کنان با همه همراه شوم

غفلتی برد به زنجیر مرا ، من و تقدیرِ مرا

باز ماندم از راه

بی گمان چلچله ها در راه اند

مست و مدهوش وصال یارند

چشمشان سوی بهار

گرچه رنجور و نزار

چو ببینند از دور

مقدم سبز بهار

شب فرسوده و دل گیر پُر از نور شود

رنج راه و غم و اندوه فراموش شود

ای خدا ، بوی بهار !

ای خدا ، مقدم یار !

من غفلت زده و خواب چه دل گیر شوم

دور از چلچله ها ، سُست و زمین گیر شوم

ای خوشا بیداری !

ای خوشا هوشیاری !

مرگ بر خواب و نفرین بر خواب ...

کاشکی زورق چشمان تو را می دیدم

کاشکی خواب نمی بودم و از این زندان

می پریدم به فراز

هم راه بالِ نسیم

همه جا می رفتم

هر که را می دیدم

از تو می پرسیدم

تا که می یافتمت ، پیش تو می ماندم

در حریرِ نفسِ گرمِ وصال ، قصه ها می گفتم ...

شِکوه های بسیار

از شب سرد خزان

از کمندِ صیاد

از غم و درد فراق

 

برسانید سلام ای یاران  

حالیا از منِ زار

به بهارِ در راه

به شکوفه ، به انار

به گل نرگس من ، میهمان دل من

باز هم می خواند :

مرگ بر خواب و نفرین بر خواب ...

ابا صالح